به مادرگفتم:«آخراین خداکیست؟
که هم درخانه ی ما هست وهم نیست
توگفتی مهربان ترازخدانیست
دمی ازبندگان خودجدانیست
چراهرگزنمی آیدبه خوابم؟
چراهرگزنمی گویدجوابم؟
نمازصبحگاهت راشنیدم
تورادیدم،خدایت راندیدم.»
به من آهسته مادرگفت:«فرزند!
خدارادردل خودجوی یک چند
خدادررنگ وبوی گل نهال است
بهاروباغ وگل ازاونشان است
خدادرپاکی ونیکی است،فرزند!
بوددرروشنایی هاخداوند.»
گوینده:پروین دولت آبادی
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:48  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
بازباران،باترانه
باگهر های فراوان
می خوردبربام خانه
یادم آردروزباران،
گردش یک روزدیرین،
خوب وشیرین،
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شادوخُرم
نرم ونازک
چست وچابک
بادوپای کودکانه
می دویدم همچوآهو
می پریدم ازسرجو
دورمی گشتم زخانه
می شنیدم ازپرنده
ازلب بادوزنده
داستان های نهایی
رازهای زندگانی
برق چون شمشیربرّان
پاره می کردابرهارا
تندردیوانه،غران
مشت میزدابرهارا
جنگل ازبادگریزان
چرخ های میزدچودریا
دانه های گردباد،
پهن می گشتندهرجا
سبزه درزیردرختان،
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان،
جنگل وارونه پیدا
بس گوارای بودباران!
به!چه زیبابودباران!
می شنیدم اندراین گوهر فشانی،
رازهی جاودانی
پندهای آسمانی
بشنوازمن،کودک من
پیش چشم مردفردا،
زندگانی،خواه تیره،
خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
هست زیبا
گلچین گیلانی
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:48  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
یک باغ پرشکوفه،یک آسمان آبی
این شهرکوچک ماست،باصبح آفتابی
من آمدم دوباره،درکوچه های روشن
دستم به دست بابا،لبخندبرلب من
این سبزه،این درختان،این کوچه،این خیابان
فوَاره های آبی،درحوض سبزمیدان
آن مسجدقدیمی،درشهرماچه زیباست
باگنبدقشنگش،هم رنگ آسمان هاست
شهرمن هست این جا،باخانه های کوچک
بامسجدودبستان،بادسته دسته کودک
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:47  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
توخدای بی شریکی تویگانه ای ودانا
توچه خوب مهربانی توکه پاکی وتوانا
تودرآن زمان که نامی زجهان نبود،بودی
دربسته ی جهان را به جهانیان گشودی
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:46  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
1- اگرروزی مراکردی فراموش سرت رامی کنم دردیگ آبگوشت
اگرروزی برایت گریه کردم بدان قبلش پیازی رنده کردم
2- اولین چیزی که بهش دل بستم توبودی بی توآرام وقرارنداشتم گریه کردم تورامی خواستم
می دونستم تونباشی نمی خوابم
{دوستت دارم پستونک}
3- اگرخسته ای به من تکیه کن.اگرتنهایی بیاپیشم.اگه بی پناهی پناهتم اگربی پولی مشترک
موردنظردردسترس نیست!
4- ای همه داروندارم ای توماه شب تارم جزتومن کسی روندارم که سرکارش بگذارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:30  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
آن یک امان،زین یک امین،عباس«ع»وزینب«س»
سردارحق،ناموس دین،عباس«ع»وزینب«س»
آن حیدرکرب وبلا،این حیدرشام
جان امیرالمؤمنین«ع»،عباس«ع»وزینب«س»
آن دیدگانش بوسه گاه تیر،ای وای
این چوب محمل برجبین،عباس«ع»وزینب«س»
آن سرنگون ازروی زین بر دامن عرش
این فاطمه،ویران نشین،عباس«ع»وزینب«س»
آن فاتح کرب وبلا،سرداربی سر
این شام رافتح المبین عباس«ع»وزینب«س»
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:40  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
روبروی آینه
روی زردشو مادر
توآینه میبینه
بادست پینه دارش
کشوراوامی کنه
عطربابام تودستش
رضا،رضا،می کنه
نگاه نازمادر
یواشی می ره بالا
تا بالای آینه
تاروی عکس بابا
رضااسم بابامه
مامان خیلی می خوادش
جنازشو بغل زد
ولی می گه میادش
مامان همیشه می گه
که بابابرمی گرده
ولی بعضی آدما
میگن که قاطی کرده
بهش می گه رضا جان
غصه نخورعزیزم
من وحبیبه خوبیم
نمی گه من مریضم
ادکلن بابارو
درشووامی کنه
می ذاره روی قلبش
خدا،خدا،می کنه
بهش می گه رضاجان
وضع زندگی خوبه
نمی گه لای چرخ
زندگی صدتاچوبه
عطرشوبومی کنه
دوچشمشومی بنده
اون مادردروغگو
زورزورکی می خنده
نمی گه که واسه کار
تاکجاهاکه رفته
نمی گه چنددقیقه
دیسک کمرگرفته
یهومامان هول می شه
روی زمین می شینه
تاکه باباقامت
خمیده شونبینه
دست می ذاره روچشماش
ازتوی دست سردش
عطربابامی ریزه
روی چهره ی زردش
نمی گه صاحب خونه
اجاره خونه می خواد
یاکه سرش دادزدن
توساختمون بنیاد!
می زنه زیرگریه،
بوی عطرباباجون
بابوی عطرشب بو
می پیچه توخونه مون
مامان نمی گه دادگاه
حکم تخلیه داده
تاکه یهومیفهمه
چشمااونولوداده
تموم عالم امشب
مست گل شب بوئه
انگارهمه فهمیدن
مادرم درغگوئه
پایان
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
HTML clipboardخنگول بازنش دعواش می شه چراغ راخاموش می کنه نش می گه:چراچراغ راخاموش
میکنی؟میگه:آخه جواب ابلهان خاموشیه
مورچه افسردگی می گیره ازش می پرسند:چرااین طوری شدی؟میگه:7سال عاشق یه مورچه
شدم،بعداز7سال فهمیدم چای خشک بود.
یه روزبه یک اسکلت میگن ازساختمان خودتوپرت کن.میگه:ضربه مغزی می شم.
یه کرم شبتاب قرص اکس می خوره تاصبح فلاش می زنه.
کرم خاکی میره مهمونی جوگیرمیشه،میره تومارها ومی گه:من مارم.
الاغه برق خونشون میره.قابلمه برمیداره میره درخونه خنگول میگه:یه کم برق میدی؟
خنگول میگه:همین کارهارومیکنی که بهت میگن:الاغ.
یه روزیه پرتقال خودشومی زده به دیوار،ازش می پرسن:چرااین کارهارومیکنی؟
می گه :میخواهم خونی شم.
شوخی باکلمات
عمل جراحی:قصابی مدرن
کلنگ:قندشکن رستم
آبله:دست اندازصورت
زمستان:بهارسفید
خشت:موزاییک
اشک:تف چشم
روده:کوچه معده
کلید:هندل قفل
دوچرخه:متورسیکلت ورزشکار
اشکنه:آبگوشت بینوایان
تگرگ:نقل بی خاصیت
سم:ناخن خرکی
متر:شال کردن خیاط
انگشتر:قلاده ی دست
زنگ:آژیرخطرمنزل
ریش تراش:کیسه کش صورت
تمبر:سرقفلی پاکت
لامپ:شمع برقی
شلوار:پای کت
جک شماره ی4درراه است.
منتظرباشید
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:38  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
HTML clipboardازخنگول می پرسن اسم کوچک جومونگ چیست؟
می گه:افسانه.
اگه یه روزی بری وبری وبری وبری وبری وبری وبه خونتون نرسی...
اون وقت می فهمی کلاغ قصه ها چی می کشه
الهی دورت بگردم!!!ولی باکدوم بنزین؟
دیروزروزجهانی آوارگان بو توقع داشتم یه تبریک خشک وخالی به مامی گفتی که یه
عمر
آوارتیم
دعای دخترجوان:خدایا،من چیزی برای خودم نمی خواهم،فقط یه دامادخوب نسیب مادرم
بکن
به خنگول میگن انگیزت ازفتح اورست چی بود؟
می گه:انگیزه، منگیزه نمی فهمم من رفته بودم برف بازی!!!
به خنگول گفتند:عشق رامعنی کن.گفت:عشق 2معنادارد:1یادم نیست2یادم رفت
چوپان دروغ گورابردن جهنم وازش پرسیدن توکی هستی؟گفت:دهقان فداکار
آزمون جدیدترکا:سرعت نورچقدراست؟
1خوب است2بدنیست3توخوبی4چه خبر
جک شماره ی 3درراه است!
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:36  توسط محمد علی بابایی مطلق
|
هروقت خداوند تو را لب پرتگاهی هدایت کرد به او اعتمادکن زیرا یا به تو بال می دهد یا به تو پرواز می آموزد
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 15:9  توسط محمد علی بابایی مطلق
|